|
-عکس/ دستان گرم قذافی و اوباما سلام به آشنایان قدیمی و جدید؛
[ پنج شنبه 5/12/89 ] [ 9:40 عصر ] [ حق جو (حسین مطلبی) ]
- یه مدت نسبتا طولانی نبودم–خیلی سرم شلوغ بود- رفته بودم نصف دینم رو کامل کنم! - امیدوارم در آینده نزدیک خانم حق جو هم برای این وبلاگ بنویسه (حداقل ادبیاتش خیلی بهتر از منه) - قبل از اینکه وبلاگ نویسی رو شروع کنم با خودم می گفتم یعنی میشه یه روزی مجموع بازدیدهای وبلاگ من مثل فلان وبلاگ 5 رقمی بشه ، حالا که شده می گم یعنی می شه یه روزی مثل فلان وبلاگ دیگه 6 رقمی بشه! دنیا همینه دیگه ، ته نداره!! - از دست محسن رضایی و تابناک!هر کاری می کنن که ... اینو بخونین: - وقتی قبض تلفنتون رکورد میزنه و از صد هزار تومن بیشتر میاد... و همه این ها یعنی تو به درد شیرین (و لاعلاجی!) به نام تاهل دچار گشته ای!!! [ دوشنبه 24/12/88 ] [ 4:32 عصر ] [ حق جو (حسین مطلبی) ]
کلی آدم تعیلاتشون رو اومده بودند خاک ببینن! خاک همون خاک همه جا بود ولی روح داشت ، باهات حرف می زد و می شد باهاش حرف بزنی ! کلی آدم یکی از عزیزترین چیزای هر ایرانی (همون کارت سوخت خودمون!) رو داشتند می سوزوندن ! یه نیم روز راه طی می کردند تا از طلائیه برن شلمچه ، یه نیم روز دیگه از دوکوهه به فکه و...! شب ها خیابان های خرمشهر و اهواز و ... پر بود از چادرهای مسافرتی که چسبیده به هم در کنار خیابون بر پا شده بودن و در آنها کنسرو یا نان و پنیر سرو می شد!! آب و هوای اونجا «گرم وخشک و خاکی» بود ! لباسهای مردم اکثرا خاکی بود ! و صورتهاشان سوخته و کمی سیاه شده بود و من فکر می کنم یا از اثر شرم بوده یا اینکه به آن علت است که بیش از همیشه در معرض نور بوده اند!(و هر دو حالت زیباست) اونجا داستان آدمایی رو شنیدیم که یکیشون دکتر بوده ، یکی بقال؛ یکی رتبه یک کنکور شده بوده و یکی ... وهمه در کنار هم و یک رنگ (خاکی! من عاشق این رنگ و آدمای به این رنگ شدم!) و یک جهت (الله!) ایستادند و نمردند!( وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاء عِندَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ) وزنده الهی شدند . اونجا آدم اول احساس حقارت می کرد به خاطر بزرگی اونهایی که مثلا رفته بودیم یادمانشون !(آخه اونا که نیاز به یاد کردن ما ندارن ، این ماییم که با یادشون حیات می گیریم و محتاج اینیم که اونا یادمون کنن) ولی بعد که سرنوشت اونا رو می شنوه می بینه اونا هم یه زمانی مثل ما بودن ولی ... بعد با خودش یه تصمیمایی می گیره که احساس می کنه داره شبیه اونا می شه! (البته اکثرا تو راه برگشت وقتی از نور دور می شن اکثرا تصمیماتشون رو یادشون می ره ، لااقل من که اینطوری بودم!)
برای اونایی که خودشون گل رو بو نکردن چه طور می شه با کلمات گفت که چقدر گل خوشبوست ! [ یکشنبه 16/1/88 ] [ 10:13 عصر ] [ حق جو (حسین مطلبی) ]
انا لله و انا الیه راجعون
ده سال گذشت ! امروز ییهو یاد این جمله افتادم: «هَپتِ ،هپتِ ،هپتاد و هپت» . یادش به خیر فَ فَ و ...! باورت میشه ده سال گذشت ؟! اصلاً باورم نمی شد ، انگارهمین دیروز بود که دهن همه ی بچه ها افتاده بود : «هَپتِ ،هپتِ ،هپتاد وهپت» می دونی ! ده سال یعنی یه قسمت عمده از زندگی آدم ! به چی گذشت ؟ اصلا کی گذشت که من نفهمیدم ؟!! با خودم فکر کردم تو این ده سال چی کارا کردم؟ گُلِ زندگی من بوده دیگه ! نوجوانی و اوایل جوانی . این ده سال گذشت و بقیه اش هم می گذره . گریزی از اون نیست ، در هر صورت می گذره ، مهم اینه که چطور بگذره !
زندگی خیلی از ما یه جورایی مثل این سریال تکراریه ! با هم ببینیم (اِ ببخشید بخونیم ) : سکانس اول(7/7/77) : هَپتِ ،هپتِ ،هپتاد وهپت سکانس دوم(7/7/87) : هَپتِ ،هپتِ ،هشتاد وهپت ! آی خدا ده سال گذشت ! اگه می شد ده سال برگردم عقب اونوقت می تونستم همه چیز رو عوض کنم ! یه کاری می کردم که .... سکانس سوم(7/7/97) : هَپتِ ،هپتِ ،نود و هپت ! آی خدا ده سال گذشت ! اگه می شد ده سال برگردم عقب اونوقت می تونستم همه چیز رو عوض کنم ! یه کاری می کردم که .... . . . «امروز همان دیروز فرداست !» پی نوشت : سوره مومنون آیات 112 تا 115 قَالَ کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِینَ ((خداوند) مىگوید: «چند سال در روى زمین توقّف کردید؟») قَالُوا لَبِثْنَا یَوْمًا أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ فَاسْأَلْ الْعَادِّینَ (در پاسخ) مىگویند: «تنها به اندازه یک روز، یا قسمتى از یک روز! از آنها که مىتوانند بشمارند بپرس!» قَالَ إِن لَّبِثْتُمْ إِلَّا قَلِیلًا لَّوْ أَنَّکُمْ کُنتُمْ تَعْلَمُونَ مىگوید: «(آرى،) شما مقدار کمى توقّف نمودید اگر مىدانستید!» أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثًا وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لَا تُرْجَعُونَ آیا گمان کردید شما را بیهوده آفریدهایم، و بسوى ما باز نمىگردید؟
بدون شرح!!!!
[ جمعه 5/7/87 ] [ 6:0 عصر ] [ حق جو (حسین مطلبی) ]
بالاخره انتظار به سر اومد ! تو این آشفته بازاری که هر کی از خونشون قهر می کنه میاد یه وبلاگ میزنه (البته بلا نسبت شما !) و دیگه هر کسی برای خودش یه وبلاگ که هیچی ، سایت داره (مثلا همین سوپر محلمون «اصغر بقال» پایین تابلوی مغازش آدرس سایت مغازه رو نوشته و بعدش هم نوشته :«کلیه سفارشات به صورت online پذیرفته می شود ! ) (البته فکر کنم یه کوچولو جو گیر شدم و یه چند سال سفر در زمان داشتم !) ما دیدیم مگه ما چیمون از اصغر بقال کمتره که لااقل نتونیم یه وبلاگ بزنیم ! خلاصه این شد که برای اینکه کم نیاریم و فردا روز نگن از سال 2009 هر کی لااقل یه وبلاگ نداشته باشه بی سواته و ما هم ییهو بفهمیم ای دل غافل ما جزو بی سواتا حساب می شیم (مثل دفعه قبل که گفتن از سال 2000 هر کی کار با کامپیوتر و اینترنت رو بلد نباشه بی سواته ، ما هم شدیم بی سوات !) تازه اون موقع بخوایم وبلاگ بزنیم ، دست به کار شدیم و همگام با شعار وزارت بهداشت که « پیشگیری بهتر از درمان است » ما هم اقدام پیشگیرانه کردیم ! و خلاصه به هزار و یک دلیل دیگه ما اومدیم !!!
اما بعد .... من حسین مطلبی یه آدمی(!) هستم با کلی سوال تو مغزم ! البته نه از اون سوالا که اول مرغ بوده یا تخم مرغ! بلکه سوالهای واقعا اساسی ؟!!! یه مدته با تفکراتم دچار مجگلات اساسی شدم . تازه فهمیدم اکثر چیزایی که تو زندگی باورشون داشتم خیلی خیلی راحت و با یه شبهه کوچیک دیگه باورشون ندارم ! وقتی ریشه یابی کردم دیدم علتش اینه که اکثر باورهای من ارثی بوده و نه اکتسابی ! من یه آدمی بودم که اندیشه اصلاح جهان رو تو سرم داشتم حالا با تفکرات خودم دچار تناقض شدم ! هر ننه قمری میاد یه شبهه کوچیک میندازه من بلافاصله دچار تردید میشم ! خلاصه ؛ از گذشته کمتر بگم و برم سراغ آینده ! به قول معروف « اونایی که همیشه به پشت سرشون نگاه می کنن هیچ وقت نمی تونن موقعیت های پیش روشون رو ببینن »
اما آینده .... من تصمیم گرفتم یه خورده مطالعات خودم رو در حوزه باورها و عقایدم بیشتر کنم تا حق رو بشناسم ! شبهه هایی که می شنوم رو روش گیر سه پیچ بدم تا حق برام مشخص بشه !
اما این وبلاگ ... از طرفی تصمیم گرفتم برخی از مهمترین نتایجی که به دست میارم رو اینجا بذارم تا اولا اینکه دیگران نظرشون رو در مورد اون بدن تا نقادی بشه و از این طریق بهتر حقیقت برای خودم مشخص بشه ، ثانیا اینکه شاید این سوال برای خود شما هم مطرح شه و این مطالب بتونه تو کشف حقیقت برای شما هم کمکی باشه ! (اینو بگم که اصلا خودم رو در حدی نمی بینم که بخوام نم پس بدم بلکه واقعا دنبال نم گرفتن از دیگران «در جستجوی حقیقت » هستم !) پس الهی به امید تو یا دلیل المتحیرین
پا نوشت : - منو ببخشین که تو جمله هام علامت «!» حتی کاربردش از «.» هم بیشتره ! چون من کلا آدم متحیری هستم و علامت نقطه هم برای جمله های خبریه نه جمله های تعجبی . پس کار خوبی می کنم که خیلی «!» میذارم ، اعتراض وارد نیست !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! [ یکشنبه 30/4/87 ] [ 12:54 عصر ] [ حق جو (حسین مطلبی) ]
|
لینک دوستان |